تلـویـزیون به عنـوان پرمخاطـبترین رســانه ملی، ظرفیت بینظیری برای بازنمایی ارزشهای محیطزیستی و آگاهیبخشی عمومی دارد، ظرفیتی که تا پیش از «سرخدار» در این حوزه خاص، تقریباً دستنخورده مانده بود جوان آنلاین: وقتی دوربین تلویزیون به جنگل میرود، معمولاً برای زمینهای رمانتیک و زیباست. درختها در قاب مینشینند تا عاشقانهای بسازند یا صحنهای تاریخی را آرایش کنند. کمتر پیش آمده که جنگل خودش موضوع باشد و تخریبش دردی باشد که دوربین دنبالش بگردد، جنگلبان قهرمان داستان باشد، نه کارآگاه یا سرباز یا پزشک. سریال «سرخدار»، اما دقیقاً همین کار را کرده است.
صادقانه اینکه تلویزیون ایران در طول چند دهه فعالیت خود، نسبت به موضوع محیطبانی و حفاظت از منابع طبیعی بدهکار مانده است، در حالی که دهها سریال پلیسی، پزشکی، خانوادگی و تاریخی ساخته شده، جنگلها و مراتع و دریاچهها که بخش بزرگی از هویت جغرافیایی و فرهنگی ما هستند، تقریباً غایب بودهاند. قهرمانانی که هر روز در برابر قاچاقچیان چوب، زمینخواران و متجاوزان به طبیعت میایستند، سالهاست که منتظر روایت شدن بودهاند.
کمتوجهی به محیطزیست
برای تصویر دقیقتری از این خلأ، کافیست نگاهی به تاریخچه تولیدات نمایشی تلویزیون بیندازیم. در طول چند دهه پخش سریال در صداوسیما، تقریباً هیچ مجموعه داستانی با محوریت محیطبانی و حفاظت از جنگل ساخته نشده است. تنها اثر شاخصی که میتوان نام برد فیلم سینمایی «جنگلبان» (۱۳۶۶) به کارگردانی منوچهر حقانیپرست است که در اوایل انقلاب به قطع درختان جنگل و مقاومت جنگلبان پیری پرداخت. البته این اثر سینمایی بود، نه تلویزیونی و چهار دهه پیش ساخته شد. در دهههای بعد، آنچه صداوسیما در حوزه محیطزیست ارائه داد، عمدتاً در قالب مستند (مثل راز بقا یا با طبیعت) یا برنامههای گفتوگومحور (مثل طبیعت ۳۶۰ درجه) محدود ماند؛ نه درام، نه روایت و نه شخصیتپردازی؛ جنگلبان در رسانه ملی قهرمان داستان نشد.
البته در سال ۱۴۰۳ مستندی با همین نام «سرخدار» و موضوعی مشابه از شبکه مستند سیما پخش شد که نشان داد این دغدغه در رسانه ملی وجود داشته، اما باز هم در قالب مستند، نه درام. «سرخدار» سریالی است که همان روایت را اینبار به زبان داستان میگوید.
این غفلت و کمتوجهی، نهتنها یک نقص فرهنگی است، بلکه یک خلأ اجتماعی هم هست. تلویزیون به عنوان پرمخاطبترین رسانه ملی، ظرفیت بینظیری برای بازنمایی ارزشهای محیطزیستی و آگاهیبخشی عمومی دارد، ظرفیتی که تا پیش از «سرخدار» در این حوزه خاص، تقریباً دستنخورده مانده بود. حالا که این سریال آمده باید با دقت بیشتری دیده شود.
سوژهای ناب در شمال ایران
«سرخدار» که هر شب ساعت ۲۲:۱۵ روی آنتن شبکه یک میرود، داستان مازیار را روایت میکند، جنگلبانی که در دل جنگلهای شمال ایران، میان دو جبهه گیر کرده است؛ از یکسو تعهد به طبیعت و حفاظت از جنگلهای سرخدار، از سوی دیگر شبکهای از قاچاقچیان چوب و زمینخوارانی که منافع کلانی برای تخریب دارند. به اینها مشکلات خانوادگی هم اضافه میشود و شخصیتی میسازد که نه ابرقهرمان است، نه انسانی بینقص، بلکه آدمی است در میان فشارهای واقعی زندگی. این ساختار «فرد در برابر دستگاه فساد» است که تلویزیون ایران با آن آشناست.
اما آنچه «سرخدار» را از سریالهای مشابه متمایز میکند، انتخاب جغرافیا و موضوع است. جنگلهای مازندران با سرخدارهای کهنسالش موقعیتی است که هم بصری جذاب هستند و هم بار معنایی سنگینی دارند. سرخدار، درخت کندرشدی است که صدها سال عمر میکند، خودش نمادی است از چیزی که بهراحتی از بین میرود، اما بهسختی بازمیگردد و اتفاقاً یکی از نکات مثبت این سریال نام پرمسمای آن است.
عمار تفتی در نقش مازیار، انتخابی هوشمندانه است. او توانسته شخصیتی بسازد که هم پرشور است هم آسیبپذیر و این ترکیب برای مخاطب باورپذیر میشود. تقابلش با مجید پتکی در نقش قاچاقچی چوب، یکی از موتورهای اصلی پیشبرد داستان است؛ تقابلی که نه سیاهوسفید، بلکه با ظرافتهایی همراه است که بیننده را درگیر میکند. نکتهای که «سرخدار» را برای بخشی از مخاطبان جذابتر میکند، بازگشت عمار تفتی به تلویزیون است. آخرین حضور او در «پرواز در ارتفاع صفر» (۱۳۹۶) بود و این فاصله نزدیک به ۹ ساله باعث شده که حضورش در این سریال حس تازگی داشته باشد. او اینبار با ظاهری کاملاً متفاوت از گذشته روبهروی دوربین ایستاده؛ گریم و استایلی که با فضای جنگلی و شخصیت جنگلبان همخوانی دارد و از نقشهای شهری پیشیناش فاصله قابل توجهی میگیرد.
حضور بازیگران بومی کنار چهرههای شناخته شده مثل علیرضا اوسیوند، میلاد میرزایی و مریم خدارحمی، اثر را از آن حالت چهرهمحوری در تلویزیون خارج کرده و به آن رنگوبوی واقعیتری بخشیده است.
در این سریال، از جذابیتهای بصری طبیعت شمال به خوبی بهره گرفته شده است. تصویربرداری در دل جنگلهای واقعی مازندران به جای صحنهسازی مصنوعی، حس اصالت را به مخاطب منتقل میکند، آن هم در روزگاری که انسان در زندگی ماشینی و میان برجهای بیقدوقواره و آلودگی هوا محبوس شده است. هرچند اینکه دوربین واقعاً آنجاست، جایی که درختها قطع میشوند و جادههای غیرمجاز کشیده میشوند، اهمیت ماجرا را ملموستر و غمانگیزتر میکند. همچنین تنشها تدریجی بالا میروند و داستانهای فرعی به جای آنکه از خط اصلی منحرف شوند، لایههای بیشتری به شخصیتها میدهند.
در روزگاری که اخبار بحران محیطزیست هر روز تیتر میشود، دریاچه ارومیه هنوز با بحران دستوپنجه نرم میکند و جنگلهای هیرکانی هر سال کوچکتر میشوند، آتشسوزیهای گسترده جنگلها به بخشی از تقویم تابستانی تبدیل شدهاند، ساخت سریالی با این مضمون یک اقدام فرهنگی ضروری، اما مغفول است، هرچند به قول معروف هر وقت ماهی را از آب بگیرند تازه است.
«سرخدار» به بینندگان یادآوری میکند که پشت هر درخت قطع شدهای یک انسان مقصر وجود دارد و پشت هر جنگل محافظت شدهای یک انسان متعهد. این روایت که سالها از صفحه تلویزیون غایب بود، حالا آمده تا جای خالی خودش را پر کند.
«سرخدار» دیر آمده، اما خوب آمده و امید میرود آغازی باشد برای روایتهای بیشتر از این دست.